خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلای حسرت نمی چینی
...
یک هفته گذشت. از روزی که همه از اومدنش می ترسیدیم.
خیلی هم زود گذشت...
نازنینی رو از دست دادیم که حتی دیگه توی خواب هم نمی تونیم مثل اون پیدا کنیم. یک هفته با اشک زندگی کردیم.
اما حسی به همه مون میگه اون یه جایی تو همین اتاقه
برای شادی روحش یه فاتحه بفرست...
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 18:50  توسط شکیبا
|
امشب یکی از اون شبائیه که دلم می خواد بالشم از اشکام خیس خیس بشن بدون اینکه کسی بفهمه.
نمیدونم چرا
اما حس می کنم از بزرگ شدنم و از احساس علاقه و حساسیتم نسبت به اطرافیانم خیلی زجر می کشم بدون اینگه بتونم جلوی گذران عمرم رو بگیرم
ای کاش هیچکس زودتر از من از این دنیا نره
نمیخوام جای خالی کسی رو توی زندگیم حس کنم حتی اونایی که خیلی کم دیدم یا حتا اصلن ندیدم...
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 0:32  توسط شکیبا
|
نمیدونم این چه حسیه که الان سالهاست با منه؟
همیشه شب قبل از تولدم لحظه شماری می کنم که فردا بیاد
فکر می کنم یه اتفاق خیلی بزرگ قراره بیفته
اما
وقتی فردا اومد می بینم اینم مثل یه روز دیگه
که برای خیلی ها هم مثل بقیه روزهای عادیه...
به حر هال!
تولدم مبارک!
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 15:17  توسط شکیبا
|
یه هفته اس تو کمام!
خیلی جالبه
همه مثل هم بدنیا میان
اما
همه مثل هم از دنیا نمی رن!
دوست دارم ببینمش
حتی شده یه بار
حتی شده از دور
اما ظاهرن خودش نمی خواد
بذار هر طور راحته
یاد قدیما می افتم
بغضم می گیره
نمی تونم خونه شون رو بدون اون ببینم
یاد خنده هاش
اولش آروم می خندید و بعدش صداش بلند می شد تا ریسه بره...
یاد عصرونه هاش
با اون مرباهای آلبالو
خدایا
یعنی داره تموم میشه؟
از روز یکشنبه می خوام بشمرم ببینم چیا خوردم
همبرگر
لازانیا
املت
جوجه کباب
زرشک پلو
الویه
.
.
.
هیچکدوم رو هضم نکرده ام...
می خوام یه کاغذ کادوی خوشگل
پر از برق و بورق
پر از قلب و گل
بخرم و
با یه بسته بندی شیک
به سبک ۲۰۰۶
با یه روبان قرمز خوشرنگ
یا شایدم کنف
آره کنف بهتره
دورش رو تزئین کنم
همراه با یه پاپیون گنده
و
تمام محتویات معده ام رو تقدیمت کنم
.
.
.
دنیااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...............
+
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:39  توسط شکیبا
|
معنی نگات رو میدونم
میدونم که میگی دست از سرم بردار...
اما
ن
م
ی
ت
و
ن
م
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 19:9  توسط شکیبا
|
به امتحانش می ارزه
می خوام چشمام رو ببندم و فقط کلماتی رو که به ذهنم میان بنویسم...
سپهر - کتاب - قندان - شمایل - اوراق - شیر - عسلویه - ترازو ...
نمیدونم چرا همش حس می کنم که خودم نیستم
این من نیستم که دارم حرف می زنم
این من نیستم که دارم نشون می دم
یعنی من چند تام؟
وقتی کتاب می خونی محو تماشات می شم...
شاید هم محو تماشات می شم وقتی کتاب می خونی!
.
.
.
انگار باید یکم بیشتر فکر کنم....
بی حال
بی انرژی
پر از حرف
.
.
.
دوباره از اول می نویسم
به امتحانش می ارزه
می خوام چشمام رو ببندم و فقط کلماتی رو که به ذهنم میان بنویسم...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 18:18  توسط شکیبا
|
صحبت کردیم
از هر دری
از بچه ها
از استادا
از جو دانشگاه
احساس بدی داشت
گفت ایکاش هیچوقت نمی دونستم...
هیچی نگفتم
گفت براش ناراحتم
گفت چرا همکار من باید...
گفتیم و گفتیم
.
.
.
یه هدیه بهم داد
یه هدیه که به اندازه دنیا برام با ارزشه...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 18:16  توسط شکیبا
|
یه سری خطوط افقی هستند به عرض حدودن بیست سانت و طول حدود ۲-۳ متر
این خطوط روی زمینه ای از رنگ مشکی - طوسی قرار گرفته اند
این خطوط معمولن به رنگ سفید هستند
فاصله این خطوط از هم تقریبن بیست سانته
یعنی تقریبن معادل عرض خود خطوط
(البته دوستان توجه داشته باشند که اندازه گیری دقیق این خطوط کمی خطرناک است!)
گاهی این خطوط در اثر فرسایش به رنگ کم رنگ! در می آیند
و گاهی هم از صحنه روزگار محو می شوند!!!
.
.
.
در شهر به این خطوط خطوط عابر پیاده می گویند...
حیوانات عزیز توجه داشته باشند که در هنگام رانندگی ممکن است مادری همراه دو فرزند خردسالش از آنجا عبور کند...
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:43  توسط شکیبا
|
نمیدونم
تا حالا به جای صبحانه باقالی پخته خوردی یا نه؟
امیدوارم نخورده باشی...
یه تمرینی داشتیم که باید عناصر رو به صورت تصویری جابجا می کردیم
جالب بود
یکی از کارهای من این بود که مثلن به جای توپ تنیس تخم مرغ گذاشتم و ...
به هر حال!
امروز هم این جابجایی رو عملی انجام دادم....
اما نتیجه خوبی نداشت...
فشارم به شدت پایینه
------
نمایشگاه کتاب هم شروع شد
امیدوارم از سالن میلاد غرفه آریانا هم خرید کنین و جایزه بگیرین...!!!
------
کلاس هم به خوبی پیش میره...
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:7  توسط شکیبا
|
روز خوبی بود...
کلاس
کاغذ
فیگور
طراحی
مداد
و
چشم....!
باید می بستیم
هر دو تاش رو
دست همدیگه رو می گرفتیم و می کشیدیم
با یه خاطره...
خندیدیم
کشیدیم
و
.
.
.
رفتیم!!!
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 18:16  توسط شکیبا
|
دینگ دینگ...
یه صدای لطیف همراه با موزیک می گه:
- طبقه چهارم! لطفن مانع بسته شدن درب نشوید...
یه نگاه به ساعتم میندازم: یه ربع به هفت.
برنامه های امروز رو مرور می کنم
خدا کنه استادم از پروژه عکاسیم خوشش بیاد...
طبقه سوم رو رد می کنم
امروز باید با این مشتری پدرسوختمم تماس بگیرم
طبقه دوم
.
.
.
دولا می شم بند کفشمو ببندم
صدای عجیبی میاد
انگار آسانسور داره به دیوار کشیده می شه
به دور و برم نگاه می کنم
انگار یه چیزی بریده شد
سرعت زیاد شد
فکر کنم قراره بمیرم!
یه دفعه آسانسور به شدت تکان خورد
و بعد یواش ایستاد
در باز شد
بین طبقه اول و دوم
اه لعنتی...!
دوباره دکمه طبقه اول رو می زنم
.
.
حالا طبقه چهارم
نخیر!
انگار نه انگار
درب داخلی آسانسور باز شده و درب بیرونی هنوز قفله
نصفه بالا در ... نصفه پایین دیوار
صدای موزیک توی آسانسور پیچیده و اون صدای لطیف! هم هی تکرار می کنه :
- لطفن مانع بسته شدن درب نشوید...!
طبقه چهارم هم نمی ره
پارکینگ رو می زنم
چند بار فشار می دم
انگار نفهمیده من سوارشم!
- لطفن مانع بسته شدن درب نشوید...!
ساعت ده دقیقه به هفته...
زنگ زده بودم آژانس
باید تا حالا اومده باشه
- لطفن مانع بسته شدن درب نشوید...!
در رو آروم فشار می دم که بسته شه
جیغ می زنه!
- زهرمار!
موبایل هم که همرام نیست
کیو بیدار کنم این وقت صبح؟!
با دست در می زنم
شاید یکی بیدار شه
خبری نیست
یکم می پرم شاید تکون بخوره
دارم یواش یواش می ترسم
- لطفن مانع بسته شدن درب نشوید...!
یاد دیشب می افتم:
" - حمید آشتی؟! فردا من دیگه نیستم ها!
- من از این شانسا ندارم!!
(خنده)
"
آروم دستم و میذارم روی زنگ خطر
چند بار فشار میدم...
خبری نیست
انگار همه خوابن
دوباره و چند باره...
- لطفن مانع بسته شدن درب نشوید...!
صدای در یکی از واحد ها اومد
یه خانومی پشت دره
- خانوم من این تو گیر کردم... میشه به همسرم بگید!
- باشه الان می رم...
دوربین عکاسیم پیشمه
پیش خودم فکر می کنم این لحظه آخر از خودم یه عکس یادرگاری بگیرم!!
اما بعد می گم: احمق جان اگه سقوط کنه هیچی از خودت نمی مونه چه برسه به دوربینت!
- لطفن مانع بسته شدن درب نشوید...!
گوشام رو تیز می کنم شاید صدای حمید رو بشنوم...
اما صدای موزیک داخل آسانسور خیلی بلندتره...
ساعت پنج دقیقه به هفته
یه سایه پشت در می بینم
در آروم باز می شه
چهره نگران حمید رو می بینم
انگار دنیا رو به من دادن
یواش میگه: - دستت رو بده به من و آروم بیا بالا
- در نره؟!
- نترس...
دستش رو می گیرم و خودمو می کشم بالا
یه نفس عمیق می کشم
بر می گردم و یه نگاه به داخل آسانسور می ندازم...
همچنان زنیکه داره می گه لطفن مانع بسته شدن درب نشوید!!!
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 15:21  توسط شکیبا
|
و بالاخره تهران...
دود و دم و ترافیک...
آخیش دلم تنگ شده بود ....
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 14:28  توسط شکیبا
|
سال نو مبارک...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 16:56  توسط شکیبا
|
به پشت سرم نگاه می کنم ....
یه سال دیگه هم گذشت!
به کارهام فکر می کنم...
سال شلوغی داشتم...
و بهترین اتفاق...
ازدواجم...
--------------
ترم هم تموم شد و با موفقیت امتحانات پاس شد...
-------------
ترم جدید با بهترین استادهای ممکنه کلاس دارم و نهایت سوء استفاده!
استاد شیوا... استاد شیرازی .... و استاد مقدم...........وای خدای من....
--------------
امیدوارم سالی که در پیش داریم برای همه پر از موفقیت باشه....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 12:45  توسط شکیبا
|
دوست نازنینم!
خبر بد رو بهم دادی و فکر این دل بیچاره من رو نکردی که الان یه هفتس داره برات تالاپ تولوپ می کنه و خودش رو سرزنش می کنه که چرا دیر به یادت افتاده!
بهت گفتم آدم از دو کلمه تشکیل شده هنوز و ایکاش...
هنوز هام رو برات گفتم و گفتم تو هم هنوز داری...
بیا با هم بگردیم و هنوز های ناتماممون رو پیدا کنیم و تمام شان کنیم و برای حسن ختامش یه جشن کوچولو بگیریم...
اون آدمی که رفته پشت سرش آب بریز...
امیدوارم که برنگرده...!
-----
شب عیده و همه مشتری ها کارهای نیمه کاره شون رو از من می خوان !
من هم قول می دم این کارها رو هر چه زودتر تمام کنم چون دیگه نه گردنی برام مونده نه کمری و نه دستی!
------
مهشید نازنینم تولدش بود و من فقط فرصت کردم که براش یه آفلاین بذارم و تبریک بگم.
-------
ناراحتم از اینکه ترم تموم شد و از این نازنین استادم که نصفه نیمه اومد سرکلاس نهایت استفاده رو نبردم...
به قول علی رضا اه اه پاچه خوار.........
-----------
در زمن!
هوای بهناز رو خیلی دارم ...
هر کی جرات داره بیاد جلو ....
-------------
همسرم هم بسیار خوب است و من همچنان عاشقش...!
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 2:12  توسط شکیبا
|